بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
ارمیای مامان
ارمیای مامان
صدای قدم های پائیزی ارمیای من

ارمیا داره با هاپو حرف میزنه

الهی که مامان فدای اون انگشتای دستت بشهههه

ارمیا و کتاب مورد علاقش

 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 1:49 بعد از ظهر | چهارشنبه 13 / 2 / 1391 توسط مامان ارمیا

سلام شیرین عسل مامان

چند روز پیش عمه سپیده از انگلیس با یکی از دوستاش (همکارای سابقش) تو سرزمین عجائب هماهنگ کرد تا یه کارت بازی که توش 50 تا بازی داشت واست آوردن تا پسر شیطونم بره اونجا و بازی کنه و حسابی خوش بگذرونههههه. دیروز یعنی جمعه 8/2/90 بعد از ظهر من و بابا و ارمیای کچل بانمکم سه تایی رفتیم سرزمین عجائب . اونجا خیلی بهت خوش گذشت و از وسائلای بازی که سوار شدی البته از بعضیاشون خیلی خوشت اومد . چند تا عکس از دیروز برات میزارم تا بتونی لحظات قشنگت رو به روایت تصویری ببینی.

عکسایی که موقع رفتن، تو خونه انداختیم

اینم عکسایی که تو سرزمین عجائب از شما انداختیم

آخخخخخ که چه ذوقی میکردی با این بادکنکه

ارمیا خوشحاله از اینکه قطار  داره تکون میخوره

ارمیا ناراحته از اینکه قطار از حرکت ایستاد

ارمیا: بابا توام بیا ، خیلی کیییییف دارههههه

بابا: راس میگی؟؟؟؟؟؟؟ پس بزار منم بیام ترک موتور سوار شم

"نمیخوام پیاده شممممم یه دور دیگه بزنیم"

"واااااااای چه دخملای خوشملی اینجا هستننننننن"

از اونجایی که پسرم کاملا محتاطه اول رفت لبه حوض توپ و شروع به بررسی کرد تا ببینه که اگه خطری نداره بپره تو حوض

قطار سواری

ارمیا سوار چرخ و فلک شده و داره از اون بالا باباشو نگاه میکنه

از دیدن توپهای رنگارنگ بولینگ ذوق میکنی

 

 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:44 قبل از ظهر | شنبه 9 / 2 / 1391 توسط مامان ارمیا

ارمیا با تمام وجود داره ماست میخوره

نوووووش جووووووووونت پسرم

بذار ببینم با ته قاشقم میشه خورد؟؟؟؟



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:05 قبل از ظهر | شنبه 26 / 1 / 1391 توسط مامان ارمیا

شیرینم

پنجشنبه 24 فروردین با بابا تصمیم گرفتیم تا ببریمت آرایشگاه که موهاتو کوتاه کنی که به پیشنهاد بابا قرار شد موهاتو از ته کوتاه کنیم  و تو پسر خیلی خوبی بودی و تو آرایشگاه با عمو مصطفی که اسم آرایشگرت بود حسابی همکاری کردی تا بتونه موهاتو خوب کوتاه کنه و اصلاً اذیت نکردی . الهی که من قربونت بشم که انقدر آقایییییی ماچ. اینم چندتا عکس از آرایشگاه رفتنت

ارمیا قبل از اصلاح مو

ارمیا درحین اصلاح مو

ارمیا بعد از اصلاح



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:18 قبل از ظهر | شنبه 26 / 1 / 1391 توسط مامان ارمیا

سلام گل من         niniweblog.com

 

دیروز رفته بودیم پارک . این دومین باری بود که توی پارک با وسائلای بازی مثل تاب و سرسره بازی میکردی سری اول پنجشنبه بود که رفتیم خونه بابا جواد، تو و بابا و باباجواد سه تایی رفتین پارک و به تو حسابی خوش گذشته بودniniweblog.comniniweblog.comولی انقدر  بابا غرق لذت از شادی تو توی پارک بود که یادش رفت ازت عکس بندازه. ولی درعوض دیروز مامان حسابی ازت عکس انداخت . از بین وسیله ها بیشتر از سرسره خوشت میاد  و وقتی از داری سر میخوری با هیجان خاصی میخندی و با صدای قشنگ و کودکانت فریاد میزنیniniweblog.comاون وقته که قلبم از خوشحالی میخواد وایسه.  عزیییییییز دل مامان! دیروز وقتی میدیدم که با شادی مشغول بازی هستی و از ته دل قهقه میزنی انگار که همه دنیارو بهم میدادن. ارمیای من تو زیباترین خنده دنیارو داری پسرم .niniweblog.com

  مامان عاششششششقته....

الهی که مامان فدای اون  ذوق و هیجانت بشههههههه



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:09 قبل از ظهر | چهارشنبه 23 / 1 / 1391 توسط مامان ارمیا

سلام دردونه مامان               niniweblog.com

امروز اولین روزیه که من بعد از تعطیلات عید میام سرکار و بعد از 15 روز برای چند ساعت ازت دور شدم . برای مامان واقعاً سخته از تو دور بودن و همش چشمام به ساعته که زودتر ساعت کاریم تموم بشه و زودی برگردم پیش پسر خوشمل و شیطونم.

پسرشیطونم

هرچی که میگذره و بزرگ تر میشی،  شیطون تر  و باهوش تر هم میشی . مثلاً تا کلید میبینی برش میداری و میبری تا در رو باهاش باز کنی. کنترل تلوزیون رو بر می داری و پشتش رو باز میکنی و باطریهاش رو در میاری و دوباره میندازی توش مثل اولش درش رو میبندی. یه فیل اسباب بازی موزیکال داری که دکمه موزیکش رو میزنی و بعد دست میزنی و به همه نگاه میکنی تا اونام برات دست بزننniniweblog.com و بعد شروع میکنی به رقصیدن niniweblog.com. از شیطونیات هم بگم که هر چی پیدا میکنی (مثل کنترل ضبط ماشین بابا، قاشق کوچولو، جورابت و ....) می بری و تو کشوی میز ناهار خوری قایم میکنی . خودتو میخوای واسه مامان لوس کنی دوتا دستاتو میزاری روی چشمای خوشملت و الکی گریه میکنی.... آخخخخخخخ که مامان فدای اون اداهای شیرینت بشه....... ولی چند وقتیه که به خاطر دندون در آوردن یه کم از اشتها افتادی و غذا نمی خوری. الان که یک سال و پنج ماهته 16 تا دندون خوشگل و سفید داری که 8 تا بالاست و 8 تا پائینniniweblog.com. راستی از کارای دیگه ای که به انجام دادنش عادت کردی و به هیچ عنوان هم بیخیال نمیشی و من و بابا هر کاری میکنیم تا از سرت بیافته ولی موفق نمیشیم اینه که میری در یخچال و فریزر رو باز میکنی و جلوش میشینی و با یه لبخند حاکی از رضایت لذت میبری از این کارتniniweblog.com

 

این دومین هفت سین عید نوروزی سه تاییمونه یعنی مامان و بابا و ارمیا

 هفت سین نوروز 91

اینم چندتا عکس از پسر خندون مامان تو ایام نوروز

عکس دو نفری ارمیا و باباجواد

 عکس دو نفری ارمیا و باباجواد

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 2:11 بعد از ظهر | سه شنبه 15 / 1 / 1391 توسط مامان ارمیا

ببخش پسرکم مامان و بابا تو این چند وقته خیلی سرشون شلوغ بود و عکسای تولدت رو با تاخیر گرفتیم . ولی خوشحالم که همه عکسا خوب و زیبا هستن آخه تو همشون ستاره قشنگم میدرخشه



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:51 قبل از ظهر | شنبه 29 / 11 / 1390 توسط مامان ارمیا

امیدم

چند روزی میشه که علائم دندون در آوردن داری و همش داری اذیت میشی . البته یواشکی بگم که یه کمی هم بد اخلاق شدیniniweblog.comniniweblog.com . دیشب دندوناتو چک کردم و دیدم که چهارتا نقطه سفید و خوشگل دیگه از لثه قشنگت زده بیرون. حالا دیگه پسرم 12 تا دندون داره.niniweblog.comعزیزم دندونای جدیدت مبارررررررررک باشهniniweblog.com



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:11 قبل از ظهر | چهارشنبه 28 / 10 / 1390 توسط مامان ارمیا

ارمیا داره الو میکنه

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 2:44 بعد از ظهر | دوشنبه 19 / 10 / 1390 توسط مامان ارمیا

نفس زندگیه مامان

یکی دو روزی میشه که قدم های کوچیک و با احتیاطت رو که بر میداری و با دستات تعادلت رو حفظ میکنی میبینم و احساس خوشحالی و غرور بهم دست میده . پسرم دیگه داره راه میره . وای خیلی حس خوبیه .... ارمیای مامان داره روز به روز بزرگ تر میشه چند وقته پیش از وایستادنت رو پاهات ذوق میکردم و امروز از این که دیگه خودت راه میری خوشحالم

پسرم امیدوارم که این قدم ها روز به روز محکم تر و استوارتر بشن و تو باهاشون به جاهای خوب و امن بری عزیزم. مامان همیشه دیوانه وار تورو دوست داره.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:14 قبل از ظهر | چهارشنبه 21 / 10 / 1390 توسط مامان ارمیا
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

نويسندگان

آمار وبلاگ